نه مرد بازگشتنم
اما باز نگشتم ،
به بیراهه هم نرفتم،
که من نه مرد بازگشتنم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است.
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.
۲۹ خرداد سالروز دکتر علی شریعتیه. مرد بزرگی بود.
اما باز نگشتم ،
به بیراهه هم نرفتم،
که من نه مرد بازگشتنم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است.
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.
۲۹ خرداد سالروز دکتر علی شریعتیه. مرد بزرگی بود.
تو از خراسان و
او از ساحل بوشهر
با شعرهامان شمع هایی خرد
بر طاق این شب های وحشت بر می افروزیم.
یعنی که در این خانه هم
چشمان بیداری
باقی ست
یعنی در اینجا می تپد قلبی و
نبض شاخه ها زنده ست
هرچند
با زهر زرد آلوده و از وحشت آکنده ست.
این شمع ها گیرم نتابد
در شبستان ابد،در غرفه ی تاریخ
گیرم فروغ فتح فردایی نباشد،
لیک،
گر کورسو،
گر پرتو افشان،
هرچه هست این است:
یاد آور چشمان بیداریست.
وز زندگانی
-گرچه شامی شوکران آکند-
باری ،نموداری ست.
انسان یک موجود مرکب است.در انسان واقعا دو"من" حاکم است:یک من انسانی ویک من حیوانی. و چقدر مولوی این مسئله تضاد درونی انسان را عالی در داستان "مجنون وشتر" سروده است.انسان واقعا مظهر اصل تضاد است.در هیچ موجودی به اندازه انسان ،این تضاد وضدیت درونی و داخلی حکومت نمی کند. داستان را این جور آورده که مجنون به قصد این که به منزل لیلی برود، شتری را سوار بود ومی رفت و از قضا آن شتر کره ای داشت.مجنون برای اینکه بتواند این حیوان را تند براند ودر بین راه معطل کره او نشود،کره را در خانه حبس کرد.
عشق لیلی، مجنون را پر کرده بود.جز درباره ی لیلی نمی اندیشید.اما از طرف دیگر شتر هم حواسش شش دانگ دنبال کره اش بود و جز درباره ی کره ی خودش نمی اندیشید.
کره دراین منزل است و لیلی در آن منزل،این در مبدا است و آن در مقصد.مجنون تا وقتی که به راندن توجه داشت،می رفت.در این بین ها حواسش متوجه معشوق می شد،مهار شتر از دستش رها می گردید.
شتر وقتی می دید مهارش شل شده،آرام بر می گشت به طرف منزل.یک وقت مجنون متوجه حال خودش می شد، می دید دو مرتبه به همان منزل اول رسیده، شتر را بر می گرداند. باز شروع می کرد به رفتن ،مدتی می رفت، دوباره تا از خود بی خود می شد حیوان بر می گشت. چند بار این عمل تکرار شد:
همچو مجنون در تنازع با شتر - گه شتر چربید و گه مجنون حر
میل مجنون پس سوی لیلی روان-میل ناقه از پی طفلش روان
تا آنجا که می گوید مجنون خودش را به زمین انداخت:
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم-ما دو ضد بس همرهی نالایقیم
بعد مولوی گریز خود را می زند، می گوید:
جان گشاده سوی بالا بالها-تن زده اندر زمین چنگال ها
در انسان دو تمایل وجود دارد: یکی تمایل روح انسان و یکی تمایل تن انسان
میل جان اندر ترقی و شرف-میل تن در کسب اسباب و علف
اگر می خواهی واقعا آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی.
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیست
این تو و لیلای تو....من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
در کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا دردلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز وشب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
هر وقت این شعر رو می خونم ..................نمی دونم چی بگم.