مصلحت

از انتخابات به این ور، تو این فکر بودم که معنای جدید واژه ی "مصلحت " رو چی بگیم بهتره؟

تا اینکه جوابمو توی کتاب "فاطمه،فاطمه است." دکتر شریعتی گرفتم.فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشه.

"مصلحت" : "این" تازیانه ی شومی که همیشه بر گرده ی "حقیقت" می نواخته اند!

مصلحت! تیغی که همواره ،زرنگ ها با آن حقیقت را ذبح می کردند ،ذبح شرعی! رو به قبله ،به نام خدا! قربانی طیب و طاهر و گوشت حلال!

وچه آسان! چه بی سر و صدا! بی آنکه کسی بفهمد، بی آنکه خفته ای بیدار شود! بی آنکه مردم برشورند، بی آنکه کسی بتواند توده را آگاه کند، بی آنکه کسی "حقایقی" را که در زیر ضربه های صدای "مصالح" خفه می شوند و خاموش می میرند و فراموش می شوند تشخیص بدهد ، و بالاخره بی آنکه هیچ تلاشی ،ناله ای ،فریادی ،اعتراضی، بتواند حقیقت را نجات بخشد و در برابر قدرتی که به سلاح "مصلحت پرستی" مسلح است کاری کند.

"وقتی زور جامه تقوی می پوشد ،بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید."

فاجه ای که قربانیان خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانش یکایک و اخلافش همه!  

بدون شرح

آی آدم ها  که بر ساحل نشسته ،شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید، دست ناتوان را،

تاتوانایی بهتر را پدید آرید.

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمربند.

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند،بیهوده جان قربان.

آی آدم ها که بر ساحل بساط دل گشا دارید:

نان به سفره،جانه تان بر تن ،

یک نفر در آب می خواند شما را،

موج سنگین را به دست خسته می کوبد.

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده.

سایه هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان ،بی تابی اش افزون ،

می کند زین آب ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

آی آدم ها!

او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز ، می پاید،

می زند فریاد و امید کمک دارد:

- "آی آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!"

موج می کوبد به روی ساحل خاموش.

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ،بس مدهوش.

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:

"آی ادم ها!"

و صدای باد هر دم دل گزاتر

در صدای باد بانگ او رهاتر،

از میان آب های دور و نزدیک،

باز در گوش این نداها :

"آی آدم ها!" 

                                                                                                   نیما یوشیج

 

برگی از یک نوشته

"با خشونت نسبت به مردم خود را در موضع جنگ با خدا قرار مده که تو را نیروی مقاومت در برابر نقمت وقهر او نیست و از بخشایش و مهربانی او بی نیاز نیستی.هرگز از گذشت و بخشایش نسبت به رعیت پشیمان مباش و از کیفر دادن،احساس شادی به خود راه مده و به هیچوجه در هنگام غضب که ممکن است چاره و گریزگاهی بیابی،شتاب مکن.

مگو من اکنون بر آنان مسلطم،از من فرمان دادن است و ازآنها اطاعت کردن،زیرااین کار،عین راه یافتن فساد در دل وضعف در دین و نزدیک شدن به سلب نعمت الهی است.

و هرگاه موقعیت واقتدارت،در دلت سرکشی وخیالبافی پدید آورد،به عظمت قدرت خدا بنگر که برتر از توست ،و قدرت مافوق او را با خود و با آنچه که بر آن مسلط نیستی، مقایسه کن، که این سنجش بدون شک تو را پایین می آورد و تندیت را مهار می کند و عقلت را به تو باز می گرداند.

بپرهیز از اینکه خود را در بزرگی و اقتدار با خدا شریک و به او شبیه سازی، زیرا خداوند هر متکبر و گردن کشی را پست و زبون می سازد."

                                                     بخشی از نامه حضرت علی (ع)به مالک اشتر

ای کاش از ته دل به این گفته ها ایمان داشتیم، نه اینکه ایمان را پتکی کنیم برای کوبیدن بر سر دیگران.

زرد خواهم شد....میدانم

شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد می زد:زردوار،زردوار....بدو حرکت کردیم....زردوار جا نمونی

زردعلی نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند، نوجوانی زرده رو که هنوز پشت لبش زرد نشده بود، یک کیسه گوجه زرد را به زور با خود حمل می کرد،بعد از اینکه کیسه ی گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسی کشید و سوار شد.

حق داشت نفس نفس بزند، طفلکی از زرده میدان تا ترمینال با آن بار سنگین گوجه زرد پیاده آمده بود.

زرد علی چند ماهی می شد که از زردوار آمده بود تهران برای کار،او در یک مغازه ی زرده فروشی شاگرد شده بود،تمام روز با میوه جات و زردیجات سروکار داشت و گاهی به سفارش مشتری زردی هم پاک می کرد ،آخر وقت ها هم فلفل زردهای درشت را به سفارش کبابی محل جدا میکرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتیاق فراوان قصد برگشت به روستای سرزردشان داشت.

دلش برای خوردن زردی پلو کنار خانواده پر میزد،در این بهار کاملا زرد با آن زرده زاران بکر و دست نخورده،دویدن روی تپه های سرزرد، غلطیدن روی زردها دیوانه اش کرده بود.

هنوز شاگرد راننده فریاد میکرد:زردوار بدو که حرکت کردیم ،زردوار بدو........

راننده اتوبوس داشت برای همکارش تعریف میکرد که چطور مامور راهنمایی رانندگی بر سر عبور از چراغ زرد که زرد نبود بلکه زرد بود او را متوقف وطلب رشوه کرده بود.

زردعلی بی قرار حرکت کردن اتوبوس بود ،از سر بی حوصلگی تزئیینات جلوی اتوبوس را از نظر میگذرانید،خرمهره های آویزان از آینه-دسته گلها و زرده های روی داشبورد پرچم زرد و سفید وقرمز ایران-

شعری که قاب شده بود به سطون وسط چسبیده بود(من چه زردم امروز)و کنار زردعلی سیدی با شال و کلاه زرد نشسته بود، بی تابی او را که دید با لهجه ی زردواری گفت : چیه فرزندم؟

دلت شاد و سرت زرد باد، چرا اینقدر نگرانی؟ زردعلی با ناراحتی جواب داد: اینجوری که معلومه نصف شب می رسیم زردوار. سید کلاه زردش را روی سر جابجا کرد و ادامه داد:

بالاخره میرسیم حالا یه کم دیر بشه چه اشکالی داره؟ بعد یک مشت چاقاله ی زرد  ریخت تو مشت زردعلی و گفت: برگ زردیست تحفه ی درویش.....

تقریبا همه به تاخیر در حرکت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختری که در صندلی سمت چپ زردعلی نشسته بود،با چشمانی زرد که سرگرم خواندن روزنامه کلمه زرد بود.

در همین بین بود که ناگهان یکی از نیروهای ضد شورش جلوی اتوبوس زرد شد وبا تحکم گفت:این اتوبوس توقیفه ،راننده با دسپاچگی پاسخ داد :چرا؟ما که خلافی....،ولی قبل از اینکه جمله راننده تمام شود با باتوم محکم کوبید روی شیشه و فریاد زد:حالا دیگه اتوبوس زرد تو جاده را میندازی؟

مسافرها از ترس یکی یکی پیاده می شدند،راننده قصد اعتراض بیشتر به مامور را داشت که پیرمردی او را نصیحت کرد:زبان سرخ سر زرد میدهد بر باد....زردعلی هاج وواج مانده بود.

دختر چشم زرد آرام زمزمه میکرد:

دستهایم را در باغچه می کارم......زرد خواهم شد.....میدانم....میدانم.