انتخاب

درست یا غلط دارم از کارم میزنم بیرون

شاید خیلی ها بگن کارت اشتباهه، پشیمون میشی، تو این دوره زمونه کار پیدا نمیشه،همه ی کارا سختی خودش رو داره و هزارتا حرف دیگه

همه ی اینا قبول، اما من با کار از زندگی ای که می خواستم و تصورش  رو میکردم دور شدم و این خیلی روح من رو آزار می ده.از اینکه دوره زمونه من رو مجبور کنه کاری رو انجام بدم که خلاف افکارم باشه بیزارم.

من جسارت زندگی کردن اون جور که دلم می خواد رو دارم و به احساسات و افکار خودم احترام میذارم.

بذر اندیشه

هر بذر اندیشه که در ذهن کاشته یا

اجازه داده می شود که در آن بیافتد و

ریشه بگیرد ، هم جنس خود را تولید

می کند.اندیشه های نیک میوه های 

نیک و اندیشه های پلید ، میوه های

پلید به بار می آورند.

                          "جیمز آلن"

برگی از یک نوشته...

برای آن کسی که ایمان دارد،

ناممکن وجود ندارد.

                                               انجیل

طلب کن،به تو عطا خواهد شد

جستجو کن،خواهیش یافت

در را بزن،به رویت گشوده خواهد شد.

                                               انجیل

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی،

بکوش در کمال آنچه هستی باشی

                                             سنت فرانسیس دی سلز

اگر نمی توانی شاهراه باشی،کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی،ستاره باش

کمیت،نشانگر پیروزی و یا ناکامی تو نیست.

بهترین هرآنچه هستی باش.

                                            دا گلاس مالوک

هرآنچه که در پشت سر داریم،

و هرآنچه که در پیش رو داریم،

در قیاس با آنچه که در درون ما نهفته است،

حقیر و ناچیز است.

                                          رالف والدو امرسون

شادکامی نه از برون،که از درون فرا می روید

شادکامی آن نیست که می بینیم و لمس می کنیم

و یا چیزی که دیگران برایمان انجام می دهند و شادمانمان می کنند

شادکامی آن است که،

می اندیشیم،حس می کنیم و انجام می دهیم

نخست برای دیگر همنوعان

و سپس برای خود.

                                                   هلن کلر

باید پیوند دوستی با دوستان آن سان استوار باشد که

به هیچ روی و راهی نگسلد،چندان که زیشان ناروابینی و آزرده گردی

زیرا که دوست همچون جامه نیست که هر دمش خواهی برکُنی و بر کَنی.

و اگر روزی یک یا دو با این وآن پیوندی و بگسلی،

به ناپایداری و بد خویی شناخته آیی

و دیگر کَست استوان نداند و به پیمان و دوستیت دل نبندد.

                                                            پند نامه ی دادبه پارسی

زنهار که دل دوستان درجایی به گفتی یا کاری،

هرچند سنجیده و پسندیده باشد،آزرده سازی

که دل آزردن ،دوستی دیرینه از یاد برد و پیمان کهن براندازد،

و آنکه بسازد و بپاید،کم شاید و نپاید.

                                                           پند نامه ی دادبه پارسی

 

فقر اینه که ....

-فقر اینه که فاصله ی لباس خریدنات از فاصله مسواک خریدنات کمتر باشه

-فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور اصل بخری،اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی افش رو مجانی گیر بیاری

-فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنی

-فقر اینه که 15 میلیون پول مبلمان بدی اما هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی

-فقر اینه که ماشین 40 میلیونی سوار بشی ولی قوانین رانندگی رو رعایت نکن

-فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری

-فقر اینه که شعار بدی که دموکراسی می خوای، اما تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که برحسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته

-فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و سریال های تلویزیونی

-فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی

-فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ای میل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی

-فقر اینه که کتابخونت کوچک تر از یخچالت باشه

.....

 

این متن رو از مجله ی موفقیت پیدا کردم به نظرم قابل تامل اومد.امیدوارم به درد شما هم بخوره

حقيقت

-حقیقت مسیری بی انتهاست.

-حقیقت راه دور و دراز پرمشقتی است که به جایی ختم نمی شود؛زیرا پایان راه،ابتدای راه است.

-زندگی حقیقتی است که بدون حقیقت جویی معنایی ندارد.

-ایمان صدای درونی است که نفس را به حقیقت رهنمون می کند.

-با آرزوی کسب حقیقت نمی توان در مسیر حقبقت قرار گرفت، حقیقت سلطه پذیر نیست.

-آن کس که می پندارد حقیقت از آن اوست و دیگران در گمراهی به سر می برند،چوبی کژ از درخت اخلاق است که هیچ گاه راست نخواهد شد.

-زیبایی و حقیقت در انحصار هیچ قومی نیست.

-در دنیا کسانی که در مسیر حقیقت قرار نگرفته اند و علاقه ای هم به شناخت حقیقت ندارند خود را مالک حقایق معرفی می کنند.

-حقیقت مرکزش همه جاست و محیطش هیچ جا نیست.

-قدرت و حقیقت مانند دنیا و آخرت است که یک جا جمع نمی شود.

-حقیقت چون معدن سنگ های گرانبهاست، هرچه عمیق تر بکاویم سنگ های گرانبهاتری خواهیم یافت.

-چشم هایمان به افق دوخته شده ولی حقیقت در قلبهایمان جاریست.

-افق حقیقت هیچ گاه بسته نیست،همیشه باز و انعطاف پذیر است.

-حقیقت هیچ گاه کهنه نمی شود، آنچه کهنه می شود نگاه ما به حقیقت است.

-راه حقیقت مسیری سخت و لغزنده است.با افراط و تفریط همساز نیست.

-رهایی در حقیقت است نه در اموری خارج از حقیقت که به آنها دل می بندیم.

-در دنیای امروز حقیقت گرفتار توفان ظلمت شده است.

.......

.......

.......

پ.ن:در آخر به نظرم هیچ وقت و هیچ کس نمی تونه حقیقت رو کامل  توصیف کنه.

رامين جهانبگلو

شرح بخشی از دعای عرفه

ای خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی

از تو خواستم عطایم کردی

به سوی تو آمدم ،آغوش رحمت گشودی

به تو تکیه کردم نجاتم دادی،

به تو پناه آوردم حمایتم کردی

خدایا!

از خیمه گاه رحمتت

بیرونمان نکن

از آستان مهرت نومیدم مساز

آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان

از درگاه خویشت ما را مران

ای خدای مهربان!

برمن روزی حلالت را وسعت بخش

وجسم و دینم راسلامت بدار

وخوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل کن

و از آتش جهنم رهایم ساز.

خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که

من از تو گرفته ام.

تو این قدر دلسوز منی!

خدایا!

تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بودی که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد آن چشمی که تو را ناظر خویش نبیند

کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود

و زیان کار باد سودای بنده ای که عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش از آن که

خاک گور بر اندامم نشیند از شک و شرک رهایی ام بخش

خدای من!چگونه نومید باشم در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم در حالی که تکیه گاه منی!

خدای من!

اگر آنچه از تو خواسته ام، عنایت فرمایی محرومیت از

غیر آن ضرر ندارد

و اگر عطا نکنی، هرچه عطا جز آن منفعت ندارد

یارب!یارب!یارب

 

شرح بخشی از دعای عرفه با بیان دکتر شریعتی

"ما رو هم فراموش نکنید"

روزی روزگاری چهار نفر بودند به نام های: همه، یکی،هرکی، هیچ کی.

یک روز که دور هم جمع بودند کار مهمی پیش اومد و از "همه" خواستند که آن کار را انجام دهد.

"همه" مطمئن بودند که "یکی" می تواند آن کار را انجام دهد."هرکی" هم می توانست آن را انجام دهد ولی در آخر "هیچکی" آن را انجام نداد.

"یکی" خشمگین شد چون آن کار "همه" بود!

"همه" فکر می کردند که "هرکی" می تواند آن را انجام دهدو"هیچ کی" تردید نداشت که "یکی" می توند آن را انجام دهد.....

در نهایت "همه" ،"هرکی" را سرزنش کرد آن هم به خاطر آن که "هیچ  کی" زیر بار کاری که "یکی" می توانست آن را انجام بدهد نرفت.

نتیجه:

صرفنظر از ملامت همه چه خوب می شد اگر هرکی کارش را انجام می داد بدون توقع از یکی  که آن را به جایش انجام دهد...

زیرا تجربه ثابت کرده که وقتی همه منتظر یکی باشند، معمولا هیچ کی پیدا نمی شود!بنابراین شما کار خودتان را انجام دهید و منتظر دیگران نمانید.اگر هرکی وظیفه فردی، خانوادگی،اجتماعی، شغلی و...

خودش را انجام دهد دیگر کم و کاستی پیش نخواهد آمد و حق حقوق همه نیز رعایت می شود.

اسمایلز می گوید: رضایت وجدان تنها پس از انجام وظیفه حاصل می شود!

من این موضوع را به همه انتقال می دهم به امید اینکه هرکی بتواند آن را به یکی انتقال دهد بدون اینکه هیچ کی را از قلم بیندازد.

                                                                                                                         "مجله موفقیت"

شیخ حیله گر

چیست؟

چیست فرق آدمی با جانور

تا که می نازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز

بود بیش از جانور غرق نیاز

 

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دوراندیش و آینده نگر

 

در شگفتم

در شگفتم من،چرا این برتری

گشته بر او مایه ی وحشی گری!

 

در طبیعت بی گمان هر جانور

هست در هنگام سیری بی خطر

 

من نمی دانم

نمی دانم چرا نوع بشر

وقت سیری می شود خون خوارتر

 

در میان جنگل دور و دراز

هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز

 

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار

جمع شیران را کشد بالای دار

 

هیچ گرگی بوده کز بهر مقام

گرگ ها را کرده باشد قتل عام

 

هیچ ماری دیده ای با زهر خود

کشته ها بر پا کند در شهر خود

 

هیچ میمون ساخته بمب اتم

تا که هستی را کند از صحنه گم

 

دیده ای؟

دیده ای هرگز الاغی باربر

مین گذارد کار زیر پای خر

 

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند

یا به اسب دیگری تهمت زند

هیچ خرسی آتش افروزی کند

یا گرازی خانمان سوزی کند

 

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد

دادده گاو و گاوداری را به باد

 

پس چرا

پس چرا انسان با عقل و خرد

آبروی دام و دد را می برد؟

پس بود دیوانه بی آزارتر

زان که محروم است از عقل بشر

 

مولوی استاد حکمت درجهان

کرده بس این نکته را شیرین بیان:

 

آزمودم عقل دور اندیش را

                                بعد از این دیوانه سازم خویش را

زین سبب آن کس که می نوشد شراب

                               تا شود لایعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیلت بی خبر

                              بس شرف دارد به شیخ حیله گر

                                                                                                      میترا روحانی-یاس

آتش و دریا

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟....

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

 که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دریا ودریا.....!

پشیمونی...

بعضی موقع ها می شه که کاری رو انجام میدی

 در حالی که میدونی حماقتی بیش نیست

 اما دیگه پشیمونی سودی نداره....

 

خدایا من چه موجودی هستم که حتی برام عبرتم نمیشه....

 

تولدی دوباره!

کشف حقیقت را سفری است دشوار!

راه درازی در پیش است.

به تهی سازی عمیق ذهنی نیازمندی!

پالایش کمال و تمام دل را می طلبد!

به معصومیتی خاص نیاز است

به تولدی دوباره!

باید دوباره کودک شوی!

آخر تو به این تن چه نظر می کنی؟تو را به این تن چه تعلق است؟تو قائمی بی این و هماره بی اینی!!اگر شب است،پروای تن نداری و اگر روز است، مشغولی به کارها.هرگز باتن نیستی.اکنون چه می لرزی بر این تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی،تو کجا و تن کجا؟ "انت فی واد و انا فی واد". این تن مغلطه ای عظیم است.

.

.

.

.

.در آدمی عشقی و دردی و طلبی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عاالم ملک او شود،او نیاساید و آرام نیابد، این خلق به تفضیل در هر پیشه ای وحرفه ای و صنعتی و منصبی وتحصیل علوم و نجوم وغیره می کنند و هیچ آرام نمی گیرند؛زیراآنچه مقصود است، به دست نیامده است. آخر معشوق را دل آرام می گویند؛ یعنی که دل به وی آرام می گیرد. پس به غیر چون آرام گیرد؟

 

                                     عاشقا واجو که معشوق تو کیست؟

                                                                                                                           "فیه ما فیه"

وصال

داشتم زندگی نامه ی مولانا رو می خوندم که چشمم به غزلی در مورد "مرگ" افتاد، به نظرم رسید بایدکمی نگاهم رو نسبت به مرگ تغییر بدم:

                      

                                 به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

                                                             گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

                                برای من مگری و مگو دریغ دریغ

                                                            به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

                                جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

                                                             مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

                                 مرا به گور سپردی مگو وداع وداع

                                                             که گور پرده ی جمعیت جنان باشد

                               فرو شدن چو ببینی، بر آمدن بنگر

                                                             غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

                               کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

                                                           چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد؟!

                               تو را چنان بنماید که من به خاک شدم

                                                           به زیر پای من این هفت آسمان باشد

 

......

هر قطره، کلمه ای

چقدر با همه ی حرف ها بیگانه شده ام!

کجایم؟

همچون پرنده ای بلند پرواز

بر فراز همه ی شعرها و عشق ها،

همه ی فهم ها و حرف ها

چرخ می خورم

دلم حلقوم تشنه ای است

در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو می کوبد،

می بارد و می بارد!

هر قطره، کلمه ای.

چه زلال،

چه خوب!

"دکتر علی شریعتی"

 

پ.ن:دوست دارم بخونم

سراغ کتاب خونه می رم، اما هیچ کتابی تسکینم نمی ده.

 مداد رو برمی دارم و خودم می نویسم....

دلشده

تصور احوالات عرفا از ذهنم دور ولی با خوندنشون احساس آرامش  می کنم،بعضی اوقات به خودم می گم کاش رشته ی ادیا و عرفان یا ادبیات می خوندم....

اما با این حال گاهی وقتا در کنار کتابای درسی ،کتابایی در این خصوص رو هم ورق می زنم.

توی یکی از همین کتابا مناجاتی رو خوندم که خیلی به دلم چسبید.

امدوارم شما هم خوشتون بیاد...

"ای عشق! ای نهانی ترین آشکار

ای کسی که نمی دانم از کدامین روزنه بر دل ما می تابی و چگونه در تار و پود ما رسوخ می کنی و به شرار صاعقه ی نگاهت درون ما را به آتش می کشانی.

 ای عزیز دست نیافتنی!

.

.

.

 

ادامه نوشته

خدایا توفیقمون بده روزی رو که مثل بابا طاهر از ته دلمون بگیم:

        "الهی سوز عشقت بیشتر کن

                     دل ریشم، ز دردت ریشتر کن

                                 از این غم گر دمی فارغ نشینم

                                                 بجانم صد هزاران نیشتر کن"

 

از راه تا راز

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی             تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق                 هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی             تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه ی خویش دور کرد             آن گه رسی به خویش که بی خواب وخور شوی

گر نور عشق به دل و جانت اوفتد                      بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر                  کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود                     در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدای اگر شودت منظر نظر                        زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود                     در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

                                             "لسان الغیب"

پ ن:کتاب "از راه تا راز" رو می خونم برای آقای سید یحیی یثربی،جالبه،نویسنده دچار یه حالت هایی می شه و توی اون لحظات با بزرگان و دراویش ملاقات می کنه مثل حافظ و مولانا وحلاج و... و بعد با راهنمایی های اونها از راه تا راز رو طی می کنه.در کل خوندنش جالبه...

بیکاری

اين روزا خيلي بيكارم ....

بیکاری بد دردیه.....

خدا هیچ بنی بشری رو بیکار نکنه.....

 

....بدون شرح....

هيچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است

و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است

که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم

در خودم بیارامم.

از "بودن" خویش بزرگتر شده ام

واین جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ....!

اوه، چه می کشم!!

چه خیال انگیز و جانبخش است "اینجا نبودن" !

                                                                               "دکتر علی شریعتی"

درویشی

انسان در جهان خاکی غریب است.

انسان،مرغی از آشیان لاهوت است که به بند ناسوت گرفتار آمده.

نی از نیستان جدا مانده است.

شاهباز سدره نشینی که به این دامگه افتاده.

باید پرید باید پرواز کرد

درویشی آموزش راه و رسم این پرواز است.

درویشی همان پرواز است.

پرواز از قفس خاک به ماورای افلاک.....